مردی تخم عقابی یافت و آن را در آشیانه ی یک مرغ کرچ گذاشت. عقاب به همراه جوجه های دیگر از تخم بیرون آمد و با آن ها شروع به رشد نمود. عقاب در طول تمام زندگیش همان کارهای را می کرد که جوجه ها می کردند، چون تصور می کرد که او نیز جوجه مرغی بیش نیست!!! او برای پیدا کردن کرم و حشره روی زمین را با ناخن می کند، قدقد می کرد و صدای مرغان کرچ را در می آورد. بال های خود را بر هم می زد و چند قدمی در هوا می پرید.
سال ها بدینسان گذشت و عقاب بسیار پیر شد. روزی عقاب بالای سر خود، در گودی آسمان بی ابر، پرنده ی با شکوهی دید که با وقار هر چه تمام تر در میان جریان پر تلاطم باد، بی آن که حتی حرکتی به بال های طلائیش دهد، در حال پرواز است. او با بیم و وحشت به آن نگریست و از مرغ کنار دستی اش پرسید: (( اون کیه؟ )) همسایه اش پاسخ داد: اون یه عقابه، پادشاه پرندگان. اون به آسمان تعلق داره و ما به زمین؛ ما جوجه هستیم و بدینسان بود که عقاب جوجه زیست و جوجه مرد؛ چون فکر می کرد که جوجه است.
باور کنید نيروي آدمي، بي کران است.
باور کنيد هيچ کاري از اراده آدمي خارج نيست.
باور کنيد که از عشق آفريده شده ايد، پس عشق را بيافرينيد.
باور کنيد خدا هيچگاه از بندگانش نااميد نمي شود، ولي بندگان او چرا!
باور کنيد لايق بودن هستيد.
باور کنيد که اکنون مهم ترين لحظه است.
باور کنيد که روح شما قدرت صعود به ماوراء را دارد.
باور کنيد که شما هم مي توانيد.
و تمام باورهاي خود را از ته دل باور کنيد، تا زندگي شما را باور کند!
آنتونی دو ملو
Anthony De Mello
www.persian-star.org:منبع
11