
از هر دست بدهی از همون دست میگیری
تاریخ : جمعه، 9 مرداد ماه ، 1388 موضوع : داستانهای آموزنده
در نور کم غروب زن سالخورده ای را دید که کنار جاده درمانده ، منتظر بود.
در آن نور کم متوجه شد که او نیازی به کمک دارد.
جلوی مرسدس بنز زن ایستاد و از اتومبیلش پیاده شد.
در این یک ساعت گذشته هیچ کس نایستاده بود تا کمکش کند .
زن به خود گفت مبادا این مرد بخواهد به من صدمه ای بزند؟ ظاهرش که بی خطر نبود، فقیر و گرسنه هم به نظر می رسید.
مرد زن را که در بیرون از ماشینش در سرما ایستاده بود دید و متوجه آثار ترس در او شد.
گفت :((خانم من آمده ام به شما کمک کنم بهتر است شما بروید داخل اتومبیل که گرم تر است ضمنا اسم من برایان آندرسون است))
فقط لاستیک اتومبیلش پنچر شده بود، اما همین هم برای یک زن سالخورده مصیبت محسوب می شد. برایان در مدت کوتاهی لاستیک را عوض کرد.
زن گفت که اهل سنتلوییس است و عبوری از آنجا می گذشته است.
تشکر زبانی برای آن مرد کافی نبود. از او پرسید که چه مبلغی بپردازد. هر مبلغی که می گفت می پرداخت.
چون اگر او کمکش نمی کرد ، هر اتفاقی ممکن بود بیفتد.
برایان معمولا برای دستمزد تامل نمی کرد، اما این بار برای مزد کار انجام نداده بود.
این کار را برای کمک به یک نیازمند انجام داده بود و البته در گذشته افراد زیادی هم به او کمک کرده بودند.
او به خانم گفت که اگر واقعا میخواهد مزد او را بدهد ، دفعه ی بعد نیازمندی را دید ، به او کمک کند و افزود : و آن وقت از من هم یادی کنید. خانم سوار اتومبیلش شد و رفت.
چند کیلومتر جلوتر ، خانم ، کافه ای دید. به آن کافه رفت تا چیزی بخورد. پیشخدمت (زن) پیش آمد و حوله تمیزی آورد تا موهایش را خشک کند. پیشخدمت لبخند شیرینی داشت ، لبخندی که صبح تا شب سر پا بودن هم ، نتوانسته بود محوش کند.
آن خانم دید که پیشخدمت باید هشت ماهه حامله باشد ، با این حال نگذاشته بود، فشار و درد ، تغییری در رفتارش بدهد.
آن گاه به یاد برایان افتاد. وقتی آن خانم غذایش را تمام کرد ، صورتحساب را با یک اسکناس صد دلاری پرداخت.
پیشخدمت رفت تا بقیه پول را بیاورد. وقتی برگشت آن خانم رفته بود.
پیشخدمت نفهمید آن خانم کجا رفت ، بعد متوجه شد چیزی روی دستمال سفره نوشته شده است. با خواندن آن اشک به چشمش آمد « چیزی لازم نیس به من برگردانی ، من هم در چنین وضعی قرار داشتم ، شخصی به من کمک کرد ، همان طور که من به تو کمک کردم.
اگر واقعا می خواهی دین من را ادا کنی ، این کار را بکن نگذار این زنجیره ی عشق همین جا به تو ختم شود»
زیر دستمال 400 دلار دیگر هم بود . آن شب او به پول و نوشته فکر می کرد.
آن خانم از کجا فهمید که او و شوهرش به آن پول نیاز داشتند. بچه ماه آینده به دنیا می آمد و آن وقت وضع بدتر هم می شد.
شوهرش هم خیلی نگران بود. همان طور که کنارش شوهرش دراز کشیده بود به نرمی او را بوسید و آهسته در گوشش گفت :«نگران نباش ، همه چیز درست می شود ، برایان اندرسون.»

منبع : www.jeihoon.com
از هر دست بدی از همون دست میگیری
|
|