خوش آمديد!
18:09 چهارشنبه 7 مرداد ماه ، 1389
پیغام کوتاه
ارشيو پيغام کوتاه   

 
آخرین ارسالها
کل موضوعات 0
کل ارسال ها 0
کل بازديد ها 0
کل پاسخ ها 0
کل اعضا 5
آخرين 20 ارسال انجمن

تالار گفتمان جستجو

یادداشت های روزانه عزرائیل !!

شنبه:
امروز رو مثلا گذاشته بودم واسه استراحت و رسيدگي به کارهاي شخصي ام ولي مگه اين مردم ميذارن؟!


يکشنبه:
امروز واقعا اعصابم خورد بود چون به هيچکدام از کارهاي اداريم نرسيدم.
8753 تصادفي ،6893 اعدامي،9872 تزريقي، 44596 ايدزي، و يک نفر بالاي 145 سال سن رو واسه خاطر يک آدم وقت نشناس از دست دادم.... براي خودکشي اونقدر قرص خواب خورده بود که هر کاري ميکردم ديگه روحش بيدار نميشد!

جهت مطالعه كامل متن بر روي ادامه متن كليك كنيد



دوشنبه:
رفتم بيمارستان ويزيت يکي از مريضا. دور تختشاونقدر شلوغ بود که نميتونستم برم جلو. همه روپوش سفيد پوشيده بودن و داشتند تندتند يادداشت برميداشتن. هر جور بود راهو باز کردم و رفتم بالاي سر مريض، اما ديدمدانشجوهاي پرستاري قبل از من کشتنش. اگه دير تر رسيده بودم ممکن بود حتي روحشم ناقصکنن!
از همکاري بدم نمياد، ولي بشرط اينکه قبلا با من هماهنگ بشه وگرنه خوشمنمياد کسي تو تخصصم دخالت کنه .


سه شنبه:
مادره بادوتا بچه اشميخواستن از خيابون رد شن. اول دست يکي از بچه ها رو گرفتم،اما ديدم اون يکي دارهنيگام ميکنه.
دست اون يکي رو هم گرفتم،اما ديدم مادره داره يه جوري نگامميکنه.اومدم دست خودشم بگيرم،اما ديدم يه عوضي با ماشين همچي با سرعت داره ميادطرفمون که اگه خودمو کنار نکشم ممکنه به خودمم بزنه. با يک اشاره ماشينش منحرف شد وکوبيد به درخت.به خودم که اومدم ديدم مادره و بچه هاش از خيابون رد شدن و براي تشکردارن برام دست تکون ميدن.
منم براشون دست تکون دادم و براي اينکه دست خالي نرمهموني که کوبيده بود به درخت رو با خودم بردم.اونقدر خورده بود که روحشم يه جورايينشئه بود و فکر کنم هنوزم که هنوزه نفهميده مرده!


چهارشنبه:
خيلي عجله داشتم،اما وايستادم تا دعواشونو ببينم. چون جاي ديگه کارداشتم خواستم برم، ولي ديدم يکيشون داره فحش بد بد ميده.اونقدر ازش بدم اومد که تويراه بهش گفتم:اگه زبونتو نيگه داشته بودي الان نه خودت چاقو خورده بودي و نه دست منزخمي ميشد! الان چند ساعته که همه کارهامو ول کردمو دارم روحش رو پنچرگيريميکنم!


پنج شنبه:
اونقدر از برج ايفل برام تعريف کرده بودندکه هوس کردم اين آخر هفته اي برم اونجا و يه ديدي بندازم. وقتي رسيدم بالاي برج،ديدم يه آقايي با دوربينش رفته رو لبه وايستاده تا از منظره پايين عکس بگيره.راستشترسيدم بيفته.با خودم گفتم اگه کمکش نکنم ممکنه همچي بخوره زمين که ديگه قابلشناسائي نباشه.با احتياط رفتم جلو بگيرمش نيفته اما تو يه لحظه جفتمون چنان هل شديمکه روحش موند دست من و جونش پرت شد پائين! باور کنيد اصلا تو برناممنبود.


جمعه:
بابا ولم کنيد جمعه که تعطيله!!!!!


کلمات کليدي :
ارسال شده در مورخه : دوشنبه، 22 تير ماه ، 1388 توسط manager  چاپ مطلب

مرتبط با موضوع :

 ازدواج خر  [سه شنبه، 23 تير ماه ، 1388]
 انواع دختر  [چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388]
 50 نكتهء خنده در مورد مردها !!!  [چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388]
 شروط يک پسر ايروني براي ازدواج  [چهارشنبه، 17 تير ماه ، 1388]
 انشا  [دوشنبه، 8 تير ماه ، 1388]

نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : zet21dom
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
نظرسنجی های مربوط به مطالب و مقالات
از طنز فوق لذت برديد؟

عالي بود
خوب بود
بد نبود
جالب نبود


[ نتایج | نظرسنجی ها ]

تعداد آراء: 0
نظرات : 0
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب
موضوعات مرتبط

طنز و سرگرمی